خورشید تابان باغ پر گل زندگیم ، ای که با سوزش جان خود گرما به تن خاکیم دادی
تا گلهای آرزویم شکوفه کنند ،کودکانه به دستهای نظر بلند زندگی بخشت بوسه
می زنم .
میدانم با نقش بازی کردن های مادرانه ات خواستی کودک درونم را به وجد و بازی
بگیری تا شاید کودکت ازخستگی شادی ، دمی بیارامد . . .
تو را ارج می نهم و می گویم ای نازنین اکنون تو کودکم باش . تو را تنهامی گذارم تا
در گذر تجربه ،کودکی ها کنی تا بزرگ شوی و عاشق شوی، عاشق خودت ،
عاشق تجربه هایت، و عاشق داشته هایت، و نداشته هایت را دوست بداری …
زیرا نداشته های تو اند و تو عزیزی به اندازه ی همه داشته ها و نداشته های
آفرینش . من تو را به خاطر فرزندیت می ستایم ، نه به خاطر داشته یا نداشته هایت
تو با ریشه ات برای من رستنی و روئیدنی هستی نه با شاخ و برگت ، حتی اگر
گلبرگ هایت بریزد تو دوباره جوانه خواهی زد زیرا ریشه در خاک عشق داری و لاجرم
جوانه خواهی زد ،زیرا تخصص و هدف از آفرینشت ،گل بودن بوده و تو گلی .
از اینکه شاخ و برگت به دست باغبان نادانی چون من شکست عذر می خواهم ،اما
تو را به محکمی در خاک ریشه دادم و مطمئنم تو باز گل خواهی کرد . تو را به دست
باغبان جهانیان می سپارم و به کار او ایمان دارم که تو را با باران رحمتش سیراب
خواهد کرد و شبنم جان عاشقت هوای خشک اطرافت را مرطوب و معطر خواهد کرد
می بوسمت بدرود
برچسب:
نویسنده: کیانوش هاشمی